مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

51

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

حوروش ديگر كه عود و دف و چنگ بدست داشتند ، درآمدند و عود و چنگ همىنواختند و اشعار همىخواندند . پس از آن ده تن كنيزكان كه هريك فتنهء روزگار و آشوب دل عابد پرهيزكار بود ، درآمدند و بدر غرفه بايستادند . پس از آن ده تن از كنيزكان كه از ايشان نيكوتر و بديع الجمال‌تر بودند و جامهء فاخر در برداشتند ، بيامدند و ايشان را نيز بدر غرفه بايستادند . پس از آن بيست تن كنيزكان و در ميان ايشان دختركى شمس النهار نام ، چون ماه در ميان ستارگان پديد شدند . و شمس النهار ، خرامان‌خرامان آمده ، بكرسى نشست . على بن به كار او را بديد . بابو الحسن گفت : اگر مرا از اين كارها باخبر كنى ، منتى بجان من خواهد بود . و چون اين بگفت ، بگريست و بناليد و نام آن دختر بپرسيد . ابو الحسن گفت : خوشدل باش كه او بر تو عاشق است و قصد همسرى تو دارد و نامش شمس النهار و از خاصه‌گان خليفه هرون الرشيد است . و اين مكان ، قصر خلافتست . پس از آن شمس النهار بنشست و چشم بعلى بن به كار دوخته ، مفتون حسن و جمال و قدّ بااعتدال او بود . و على بن به كار را نيز نظر بشمايل بديع شمس النهار بود . و هردو اسير محبت يكديگر بودند . شمس النهار ، كنيزكان را فرمود كه هريك در مقام خود بكرسى بنشستند . آنگاه شمس النهار ، ايشان را نغمه پرداختن فرمود . يكى از ايشان تارهاى عود را محكم كرده ، اين ابيات برخواند : گر كسى سرو شنيده است كه رفته است اينست * يا صنوبر كه بناگوش و برش سيمين است وقت آن است كه مردم ره صحرا گيرند * خاصه اكنون كه بهار آمد و فروردين است چمن امروز بهشت است و تو در مىنائى * تا خلايق همه گويند كه حور العين است